تبليغاتX
یا د د ا شتهای پراکنده یک زن

یا د د ا شتهای پراکنده یک زن

از یک زن چه انتظاری هست

زندگی چندان هم گران نیست

 

مگر میشود بدانی روزهاییکه فرصت نفس کشیدن داری بزودی به پایان میرسد . اما شاد و سرزنده به دقایقی که تمام میشوند ٬ تا جانت را بگیرند نگاه کنی . درسته که جوان هستم و به مرگ کمتر فکر میکنم . اما گاهی وقتها با خود میگویم  بمیرم ٬ مگر چه میشود ؟ مگر چه چیز قابلی این دنیا جز این بیماری به من بخشیده که از دست دادنش برایم گران تمام شود .

هر شب و روز به خودم یادآوری میکنم که در دل اینهمه درد و عذاب درسیست . باید آنرا فرا گیرم و گرنه در زمانی سختتر از این بار بسراغم خواهد آمد . شکر که همسرم مریض نیست . شکر که دخترم مریض نیست . شکر که پسرم مریض نیست . من تحمل بیماری خودم را دارم اما توان تحمل یک لحظه ناخوشییه عزیزانم را ندارم . میخواهم از فرصتها لذت ببرم . وقتی رگت پیدا نمیشود . وقتی همه جای دستت جای آمپول و سرم باشد آیا دلت نمیخواهد فریاد بزنی که تنهایم بگذارید میخواهم بمیرم . چقدر دوست داری که بدون هیچ گونه دلسوزی و نگاه ترحم بر انگیز ٬ دوستان در کنارت باشند  ؟

پدر ٬مادر و دوستان تمام کسانی بودند که از بیمارییم آگاه بودند . و همیشه همراهم . پنج سال از شروع بیمارییم میگذرد . البته خدا را شکر میکنم که اکنون کمی بهترم . و دیگر اینکه مثل هیجده سالگییم شجاع نیستم ٬ نگرانم . با زبان بی زبانی میخواهم بگویم من کی در روی  آن صندلییه لعنتی خواهم نشست . چون پاهایم دارند  توان ایستادنش را از دست میدهند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 22:49  توسط لاله  |