تبليغاتX
یا د د ا شتهای پراکنده یک زن

یا د د ا شتهای پراکنده یک زن

از یک زن چه انتظاری هست

یادگار عروسکه داخل جامه دان بخیر

 

 

زمستان از تلاش باز ایستاد . و بهار با فریادهای شادی آورش از راه رسید . و من در اندیشه اینم که

جامه دانم را باز کنم  و چترم را بیرون بگذارم .  تا وقتی در بارانهای بهاره راه میروم خیس نشوم  .

و عروسکم ٬ که یادگار روزهای کودکیم است در جامه دانم به خوابی آرام فرو رفته .به چشمانش خیره

میشوم تا معنی سکوتش را دریابم . من در نی نی چشمان او سایه امید به زندگی را میبینم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 0:25  توسط لاله  | 

دوست و شاید ناباب ! محیط شاید ناباب !تربیت شایدنادرست!

     

جهان کهنه را بنگر٬ گهی فربه گهی لاغر 

    که درد کهنه زان دارد٬  که نوزاد است اندیشه   

سلام عزیزان آمدم دوباره با تاخیر . مثل شاگرد تنبل کلاس ٬ که همیشه دیرتر از دیگران در کلاس حاضر

میشود . دلم برای تک تک شماها تنگ شده بود.

این عکس را به همه دوستانیکه نتوانستم به آنها سر بزنم تقدیم می دارم

           تابلوی دخترک

 

خیلی وقتها شبها او را میدیدم زمانیکه از خانه مادر به خانه خودمان باز میگشتم . توی کوچه می

نشست وبه دیوار خانه ای تکیه میداد و به خیابان خیره میشد . از قیافه اش معلوم بود که معتاد است

و متاسفانه شدید . جوانی بود بلند قد و لاغر .هر وقت نگاهش میکردم . دلم به حالش میسوخت و نا

راحت میشدم بدیدنش عادت کرده بودم مخصوصا به روشنایی سیگارش که در شب مثل فانوس دریایی

چشمک میزد  میفهمیدم که هست مثل همیشه . دلم میخواست اجازه داشتم میرفتم سلام میکردم

و حالش را میپرسیدم  اما با خود میگفتم شاید از کنجکاوی من ناراحت شود  یا بیشتر خجالت بکشد

چند روزی میشد از خانه بیرون نیامده بودم . وقتی از خانه مادرم برمیگشتم  اثری از آن جوان قد بلند

نبود . در جایگاهش یک حجله زده بودند و عکس جوان بر دیواره حجله ٬ همان چشمان ناامید و سرد .

زانوهایم لرزید . وپشیمان شدم از بیرون آمدنم .

دوستان ناباب ! دوستان ناباب ! محیط ! محیط ! تربیت ! تربیت! اعتیاد ! اعتیاد ! و ... مرگی سوزناک!

و توام با حقارت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:47  توسط لاله  |