صبح بعد از رفتن اربابٍ خانه و بچه ها سر کارشان و مدرسه . من ماندم و تنهایی و یه عالمه کار که گویا تمامی ندارد . مشغول کار منزل بودم که صدای بال بال زدن پرنده ای توجه ام را جلب کرد . صدا از اتاق نشیمن بود . بعله یه "یاکریم " راه گم کرده و سر صبحی مهمانمان شده بود . دیدم خودش را با دیدن من به در و دیوار و پنجره میکوبد . جلو نرفتم . چون کسی منزل نبود و خانه ساکت بود . آرام گرفت و روی مبل نشست . منم موقعیت را مناسب دیدم برای عکاسی ! همینکه سراغ دوربین رفتم ٬ دیدم مهمان منزلمان دو تا شدن !
تا عکسشان را گرفتم . و نگاهی به دوربین کردم که اگر نیفتاده باشند دوباره بگیرمشان ! غیبشان زد ! بی معرفتها . حتی یه خداحافظی خشک و خالی هم نکردند . همانطور که غریب آمده بودند ! غریبانه نیز رفتند . تنها چیزی که از آنها برایم ماند . همین دو عکسیست که برای مشاهده شما اینجا گذاشتم .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 22:51  توسط لاله
|
گروهی از مردم مانند خروسی هستند که چون صبح زود به خواندن آغاز میکند . می پندارد آفتاب در اثر آواز او طلوع کرده است .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 23:15  توسط لاله
|
پیر زن مریض٬ حال و روز خوبی نداشت اما بخاطر ترس از آبرو و نداری فشار و دردهای سخت دیگر را تحمل میکرد . آخر با کدامین پول معالجه !! شود ؟ تا اینکه امروز دوباره حالش بد شد . اورژانسی عازم مرکز استان گردید .
نبودن شوهر ٬ دلشوره بزرگ کردن فرزندان نه چندان سلیم و خرج و مخارجشان بیچاره پیرزن را از پای در آورد . تازه این موقع بود که عقل بچه هایش کمی سر جایش آمد . با نبودن مادر چقدر خودشان را بی یاور میدیدند . دخترش دست مادر را ول نمیکرد . و آرام آرام گریه میکرد و غصه میخورد . هر دو پسر نیز داغون بودند از اینکه مادر را اینقدر آزرده بودند که فشار مادر بالا رفته بود و سکته مغزی !
چقدر دلم گرفت٬ نه میتوانستم گریه کنم و نه اینکه حرفی بزنم . بغض خفه ام میکرد و هوای کثیف بیمارستان حالم را چند برابر بدتر میکرد . چقدر آرام و ساکت روی تخت آرمیده بود این مادر رنجدیده . هیچ حسی نداشت . اما عقلش سر جایش بود . وقتی کسی را میشناخت با دستش فشار میداد . دست مرا نیز گرفته بود و ول نمیکرد . دریغ از کلمه ای که از حنجره اش آزاد شود . صدا نداشت و یکطرف بدنش هم کاملا بی حس بود .
حال که مشغول نوشتن این سطور هستم در مسجد محله مان بخاطر تولد امام زمان شادی و غلغله بر پاست . گریه ام میگیرد و دعایی برایش میکنم .
یاد اون روزهایی میافتم که قادر به انجام هیچ کاری نبودم . آخر نه دستهایم حس داشتند و نه پاهایم ! نمیدانم شاید به معجزه شبیه بود خوب شدن من . چون باور نداشتم روزی برسد که بتوانم دوباره خودکاری یا حتی قاشقی را بدستم بگیرم . خداوند رحیم و رحمان است . اگر بخواهد شفا دهد آنی طول نمیکشد . خدایا لطفی مرحمت نما بر این زن رنجدیده تا دوباره سایه اش بر سر بچه هایش باشد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 22:32  توسط لاله
|
دنیا کتابیست جالب . اما برای افرادیکه نمیتوانند آنرا بخوانند بی فایده است .
دیروز با چند تن از دوستان بحثی داشتیم که چون به اکثر خانمها و آقایان مربوط میشود ٬ بد نیست شما هم بدانید . موضوع بحث ما مرد جوانی بود از آشنایان ٬ این جوان چند روزیست که دختری را به عقد خود در آورده و هر کجا که حرفی در باره زنها پیش می آید درباره خوبیهای همسر آینده اش اظهار نظر میکند . البته حرف ما در باره اینکه این آقا نسبت به نامزدشان تا چه حد حسن نیت دارند٬ نیست . خیلی هم خوشحالیم که مردی تا این اندازه به همسر آینده اش علاقه نشان میدهد . بحثمان بر سر استدلالیست که این آقا ٬ در مورد نجابت دارند .
ایشان اکثرا میگویند : نامزد من وقتی بعد از ظهر از سر کار برمیگردد تا فردا که دوباره سر کار میرود حتی یک دقیقه هم از خانه خارج نمیشود ! و چون کمتر زنی میتواند چنین کاری را بکند ٬ پس همسر من زن فوق العاده نجیب و خوبیست . بله بحث ما روی این استدلال بی پایه و بی اساس بود . یعنی اگر زنی احتیاج به خرید داشته باشد یا اینکه بخواهد با بچه هایش برای تماشای یک فیلم خوب برود و یا حتی به دیدن خانواده اش اقدام نماید از نجابت بدور افتاده است ؟
می بینید که مرد جوان بیست و هفت ساله که تحصیلکرده هم هست و خودش را هم روشنفکر میداند چگونه میاندیشد ؟ چطور از زنش توقع دارد مثل زنان قرون وسطی یا همین زنان دوران طالبان ٬ آفتاب و مهتاب رخسارش را نبینند .
شما چه فکر میکنید ٬ این طرز تفکر از یک جوان امروزی بعید نیست ؟ ما که از بحث خودمان نتیجه ای نگرفتیم . تا شما دوستان چه نظری داشته باشید .
من به دلیل کمبود وقتم از همه دوستانیکه نظر پر مهرشانرا برایم میگذارند شرمنده ام که نمیتوانم به آنها سر زده و نظر دهم . ولی کمابیش پی گیر مطالب زیبایشان هستم .
مهرتان افزون : لاله
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 22:41  توسط لاله
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 15:14  توسط لاله
|
یارو داشت تو استخر خفه میشد . صاحب استخر آمد و گفت : بابا انصاف داشته باش . اگه هرکی به استخر میاد اینهمه آب بخوره ٬ دیگه آبی تو استخر نمی مونه !
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 14:38  توسط لاله
|
سخن مثل زنبور عسل است . هم عسل دارد هم نیش
الهی دانایی ده که در راه نیفتیم . بینایی ده که در چاه نیفتیم .
لبخند یعنی چه ؟ لبخند نشانه دوستیست . نشان میدهد که نمیترسیم . حتی اگر از ترس خوابمان نبرد . حتی اگر تنها باشیم . حتی اگر رفیقی نباشد . رفیقی که اهل دل باشد و نه اهل معامله ! رفیقی که دور زدن را بلد باشد . لبخند ما را دور بزند تا بنشیند دم آستانه تنهایی ما . وببیند لبخند ما چه جوری ساخته شده . لبخند یعنی اینکه زندگی ادامه دارد . حتی اگر روزی دستانمان بلرزد . یا پاهایمان بدون عصا ما را بجایی نبرد . ویا حتی چشمانمان بدون عینک جایی از این دنیا را نبیند . باز هم نباید لبخند را فراموش کنیم .
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 0:15  توسط لاله
|
سلام کوچه های گٍل آلودٍ کمی بعد از باران . من از سمت سکوت آمدم و میدانم که در این دقایق پر دغدغه دق الباب مرا هیچ دهانی پاسخ نخواهد داد . در هیاهوی آنهمه خاطره که با من است٬ به خاموشییه اینهمه سال مینگرم و میگریم .
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 22:44  توسط لاله
|
مگر میشود بدانی روزهاییکه فرصت نفس کشیدن داری بزودی به پایان میرسد . اما شاد و سرزنده به دقایقی که تمام میشوند ٬ تا جانت را بگیرند نگاه کنی . درسته که جوان هستم و به مرگ کمتر فکر میکنم . اما گاهی وقتها با خود میگویم بمیرم ٬ مگر چه میشود ؟ مگر چه چیز قابلی این دنیا جز این بیماری به من بخشیده که از دست دادنش برایم گران تمام شود .
هر شب و روز به خودم یادآوری میکنم که در دل اینهمه درد و عذاب درسیست . باید آنرا فرا گیرم و گرنه در زمانی سختتر از این بار بسراغم خواهد آمد . شکر که همسرم مریض نیست . شکر که دخترم مریض نیست . شکر که پسرم مریض نیست . من تحمل بیماری خودم را دارم اما توان تحمل یک لحظه ناخوشییه عزیزانم را ندارم . میخواهم از فرصتها لذت ببرم . وقتی رگت پیدا نمیشود . وقتی همه جای دستت جای آمپول و سرم باشد آیا دلت نمیخواهد فریاد بزنی که تنهایم بگذارید میخواهم بمیرم . چقدر دوست داری که بدون هیچ گونه دلسوزی و نگاه ترحم بر انگیز ٬ دوستان در کنارت باشند ؟
پدر ٬مادر و دوستان تمام کسانی بودند که از بیمارییم آگاه بودند . و همیشه همراهم . پنج سال از شروع بیمارییم میگذرد . البته خدا را شکر میکنم که اکنون کمی بهترم . و دیگر اینکه مثل هیجده سالگییم شجاع نیستم ٬ نگرانم . با زبان بی زبانی میخواهم بگویم من کی در روی آن صندلییه لعنتی خواهم نشست . چون پاهایم دارند توان ایستادنش را از دست میدهند .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 22:49  توسط لاله
|
من مامان"ویکی" هستم. همانکه توی یکی از این وبلاگها مطلب مینوشت. و همینطور مامان"نیکی"
که اون تا بحال چیزی ننوشته . ما یه خانواده چهار نفری هستیم . و زندگی ساده ای داریم . من خوشحالم که چنین فرصتی برایم پیش آمده تا بتوانم حرفهایم را بزنم . من دوستدار همه شما هستم البته کوچولوهارا بیشتردوست دارم . نوشته های "ویکی" رو خوندم . خیلی در باره من نوشته بود . بعضی جاها احساس کردم زیادی تحویلم گرفته. البته هر چه باشد من مامانش هستم ! دوست دارد بعضی جاها یک خورده مرا بالا ببرد . خسته نباشد . ولی من یه آدم معمولی هستم . که فقط دلش برای بچه هایش شور میزند . و آنها را دوست دارد . مخصوصا حالا که موقع امتحانات آخر سال است . به آنها میگویم . عزیزانم حواستان را جمع کنید و تا میتوانید دانش خود را بالا ببرید . سرسری نگیرید . زندگی باکسی سر شوخی ندارد.چون من فقط یه "ویکی "دارم و یه"نیکی" و یه ارباب خانه!
به عالمان وفادار باشین و از این بالاتر عالم کودکی را از یاد نبرین .از زندگی فاجعه آمیز کنونی رها شوید و انسان بودن را بازیابید . چون مرگ بدون تولد می آید . و چون مرگ بدون تولد میمیرد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 23:41  توسط لاله
|