تبليغاتX
یک زن
سکوتهایم را بلند می گویم
وقتی نوجوون بودم، مادرم من رو از ارتباط با پسرا نهی کرده بود. می گفت همین پسرایی که قربون صدقه آدم میرن، موقع انتخاب برای ازدواجشون که میشه، می گردند زنی را انتخاب می کنند که تا حالا با هیچ پسری دوست نشده باشه.

ته دلم می گفتم اما این نامردیه که پسری دنبال خوش گذرونی باشه و آخر سر هم یه دختر پاکیزه و محجب و آفتاب و مهتاب ندیده گیرش بیاد. واقعا از عدالت خدا دور بود که چنین اتفاقی بیفته.


برای همین سرم زیر بود. صاف می رفتم مدرسه و صاف هم بر می گشتم خونه. بابام هم خیالش راحت بود که به به عجب دختر نجیبی داره. اینقدر نجیب بودم که حیفشون می اومد شوهرم بدند.


حتی پسرخاله هم که می خواست نظر من رو به خودش جلب کنه، محلی بهش نمی دادم. حتی یه بار به سرم زد جذبش کنم و بعد که خوب کشوندمش به سمت خودم و جوری برخورد کردم که پیشنهاد ازدواج بهم بده، با تکبر بهش جواب رد بدم تا بفهمه همچین تحفه ای هم نیس.


می دونستم ظاهر جذابی دارم. اما نمی فهمیدم که چرا دختر عموم وقتی می خواد بره مغازه نونوایی که نون بخره، کلی به خودش می رسه و تر گل ورگل می کنه و یه عالمه بدلیجات به خودش می بنده که مثلا خوشگل تر به نظر بیاد. اون وقتا هر دومون کلاس دوم راهنمایی بودیم.


سالها بعد فهمیدم که اون دخترعموه طبعش داغ بوده و تمام تلاشش برای خوشگل تر شدنش، تلاشی بوده در جهت تور کردن پسری که بلاخره بتونه شوهر کنه و بره سر زندگی اش که هیچ، که بتونه غلافی به این شهوت لجام گسیخته اش هم بزنه. اما خب، با تمام تلاشهایی که می کرد، خیلی دیرتر از من شوهر کرد و اتفاقا تو ازدواجش هم شانس نیاورد. به نظرم من خوش بخت تر بودم. با همین ساده بودنم، بیشتر انتخاب می شدم تا انتخاب می کردم.


نمی دونم کار مامانم درست بوده یا نه؟ اما من مدتها بعد فهمیدم که پسر چه طعمی میده و اصلا چرا دخترا یا پسرا تن به ازدواج می دن. در حالیکه اونقدر چشم و گوش من بسته بود که فقط به عشق پوشیدن اون لباس عروس سفید و خوشگل و لذت آرایش شدن می خواستم ازدواج کنم. دروغ نگم، ته دلم هم بدم نمی اومد به هم سن و سلام فیس کنم که بالاخره منم انتخاب شدم و یکی منو برای زندگی اش انتخاب کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 18:42  توسط یک زن  | 

سلام. بلاخره تصمیم ام رو گرفتم. دلم رو به دریا زدم و اینجا رو ساختم. می خوام صادقانه هایم را بنویسم تا بلکه کمی سبک بال بشم. شایدم نشدم. نمی دونم قراره تا چه مدتی دوام بیارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 18:26  توسط یک زن  |